۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

خواب - 2


 خواب‌های من گاهی شب و گاهی صبح تا حدود مثلا نُه ده صبح "دیده می‌شوند!"  پریشب خواب مفصل عجیبی دیدم. یک جا در یک مغازه‌ای پاتوقی چیزی با چند نفر دیگر که دوست ما بودند دور هم بودیم. یکی از افراد این جمع که به نظر با من دوست‌تر از آن دیگران بود سُنی مذهب بود. اگر اشتباه نکنم بقیه‌ی جمع برادر بودند و  پدرشان فردی بسیار تنبل و بی‌عار بود. بحث بر سر همین موضوع بی‌عاری بود که این رفیق سنی جمله‌ای گفت که در روی زمین مس‌های زیادی ریخته و فقط باید آن‌ها را جمع کرد و طلا کرد، فقط قدری همت لازم دارد. می‌خواست آن مرد را به تلاش و همت بیش‌تر دعوت کند با این مثال. گذشت. مثلا یک مدتی گذشته بود که من روزی خودم را در یکی از کوچه‌های شرق تهران یافتم. آن‌جاها را بلد نبودم. کوچه به یک خیابان منتهی می‌شد و نمی‌دانستم کوچه‌ی چیست و خیابان چه خیابانی است. از رفتگر‌ی که آن‌جا بود پرسیدم. گفت آن خیابان شهید مصطفی خمینی است. در خواب خاطرم بود که شرق تهران همچه خیابانی دارد. بعد ازش پرسیدم پایین‌تر به چه میدانی می‌خورد؟ گفت می‌رسد به میدان Billing Bridge . میدان را می‌شناختم. (یکی از ایستگاه‌های اصلی اتوبوس‌ها و مرکز فروشگاهی در این‌جاست!) سر کوچه که رسیدم دیدم پسران مرد یک قنادی آن‌جا زده‌اند. وارد مغازه شدم و باهاشان خوش و بش کردم. یکی‌شان تعارف زد که بستنی بخور و این‌ها بعد هم در گوشم گفت در آن یخچالی که درش به سمت خیابان باز می‌شود چند شیشه ودکا هست اگر خواستی! در این بین یک مرتبه پدر آن‌ها و آن دوست سنی‌ام هم پیدایشان شد. ظهر بود گفتند برویم مسجد برای نماز جماعت. رفتیم. جماعت حدودا در پنج شش صفِ هفت نفره بود. بعد  از پایان نماز پدر آن دوستان‌مان بلند شد و یک میکروفن دست گرفت و ایستاد به سخنرانی. حرف اصلی‌ش این بود که ای مردم ببینید این پسر سُنی ( و اشاره می‌کرد به این دوست سنی من) چه مزخرفاتی به هم می‌بافد! می‌گوید روی زمین پر از مس است و کافی است انسان اراده کند و آن‌ها را جمع کند و طلایشان کند. چه قدر این‌ها تعطیلند و از ظاهر این جمله داشت دوست سنی من را مسخره می‌کرد. من خیلی ناراحت شدم. اراده کردم که هر طور شده بعد از اتمام سخنانش بروم و میکروفن را بگیرم و از دوستم دفاع کنم و بگویم که منظور او چه بوده‌است. محله و مسجد برای من غریب بود و کمی می‌ترسیدم. اما به محضی که حرفش تمام شد گفتم آقایان به من اجازه بدهید من چند کلامی حرف دارم و همین‌طور که این‌ها را می‌گفتم به سمت صف اول و در واقع محل ایستادن سخنران حرکت کردم. کسی اعتراضی نکرد و حرفی نزد. میکروفن را از مرد گرفتم و آماده شدم برای سخن‌رانی. اما دیدم که مردم دارند می‌روند. انگار نه انگار که من چیزی گفتم و الان مثلا برای سخنرانی آمده‌ام. همه با هم داشتند خداحافظی می‌کردند و من را کاملا ignore کرده‌بودند. خیلی حالم بد شد. در این بین از میان همان‌ صف‌ها حامد دهقانی آمد پیش من و میکروفن را از من گرفت و خاموش کرد و گفت: مهدی‌جان بی خیال شو بیا برویم. می بینی که همه رفتند و کسی گوش به حرفت نمی‌دهد. ( بک گراند اختلافات جدی سیاسی‌ای که با حامد دارم در آن لحظه هم وجود داشت) از لحن بیانش حس کردم  دارد با من دوستی و محبت می‌کند اما کار بقیه‌ی افراد را هم به نوعی تایید می‌کند که یعنی این سنی هست و کلا بی‌خود گفته و ازش دفاع نکن و می‌بینی که کسی هم بهت گوش نخواهد داد. افسرده و داغون گفتم برویم. بعد بیدار شدم.

۳ نظر:

  1. ...اضغاثُ احلامٍ و ما نحنُ بتاويل الاحلامِ بعالمين

    پاسخ دادنحذف
  2. خيره ايشا الله!
    خب كه چي؟!

    پاسخ دادنحذف
  3. احسان م.۰۲ آذر, ۱۳۸۹

    خداييش اين هم شد خواب آخه؟!!!

    مردم خواب ميبينن با صد تا "در و دافِ رنگ و وارنگ" دارن تو استخر شامپاين صفا ميكنن. صبح بشكن ميزنن و يه هفته رو فرم اند. اونوقت تو خواب ميبيني كه ودكا (اون هم يواشكي) تو يخچال بوده؟! رفتي نماز جماعت؟ اونجا هم تازه خار و خفيفت كردند؟!

    ننويس اين خواب هات رو. ننويس. برا خودت تنهايي ببين.

    واللا...

    پاسخ دادنحذف