هوا لطیف بود. در فضای باز جلوی ساختمان منتظر رزیتا بودم. شلوغی عصرانه بود. چندمتری آن طرفتر با هم مشغول گپ و گفت بودند. دختر کمی سیه چرده، با موهای بافته و از شما چه پنهان از متوسط بهتر بود. پسر اما قد کوتاهی داشت، سفید بود و موهایش سیخکی و نیز دور کمر شلوارش برایش گشاد بود. انگار کمربند هم کارگر نباشد. یا اصلا نباشد. شلوار آمده بود پایین و تلاشی برای برگرداندنش به وضعیت عادی نمیکرد. آخر وقت بود و از نوع ایستادنشان معلوم بود که رسیدهاند به حماسهی خداحافظی. گاهی لبی در لب میبردند و چند ثانیهای طول میدادند. این کار اینجا متداول نیست ولی معمولی است. اما گویی نخواهند کسی بفهمد، باز کمی حرف میزدند. بی آن که هیچ به هم نگاه کنند. زاویهی نگاه و ایستادنشان 90 بود. هیچ هیجان یا تغییر شدتی در صدا معلوم نبود، دستانشان هم ثابت و بیحرکت. شاید هر دو جای دیگری بودند. انگار قهر باشند و از روی اکراه چند کلامی گعده کنند. چند ثانیه اینگونه میگذشت و دوباره لبها با هم آشنا میشد. بعد از چند، بالاخره از هم جدا شدند. دختر وارد ساحتمان شد و پسر به سمت ایستگاه ترن رفت، حالا دیگر کمربند به کلی از بازی خارج و نیفهاش به زانوانش سلام میداد. دروغ چرا، از پشت درختها که پیچید دیدم که دستی به کار برد و اوضاع کمی بهتر شد. رزیتا آمد و به سمت ترن رفتیم.
چند ایستگاه بعد در شلوغی پیاده شدیم تا اتوبوس سوارشویم.
همین طور که پی مسیر صحیح بودیم وسط مردم پسر را دیدم. از شیبی بالا میرفت و شلوار این بار مرزهای حجب و حیا را درنوردیده بود! شاید عصبی شدم، بیمقدمه به رزیتا گفتم: کاش کسی برود شلوار این بیچاره را بالا بکشد! شگفتزده خندید و اتوبوس پیدا شد.
ای جانم مهدی ای جانم
پاسخ دادنحذفهر چی نوشتی یک طرف این هجرت که تو پست اولت نوشتی یک طرف
به حضرت عباس ما الان تو سال اول هجری هستیم هنوز تصمیم نگرفتم قمری باشه یا شمسی
ای جانم حال کردم
هجرت جوان را می برد راحیل حیله است
بهتره هر چه زودتر ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر کانادا را راه بندازی
پاسخ دادنحذفیکی از رفق اهل بخیه در فرنگستون می گفت من منتظر انقلابی در طراحی مد و لباس اروپا و آمریکا هستم که همون طور که چاک سینه رو هویدا کردن ... (جای خالی رو با کلمات مناسب پر کنید) البته اون طفلک منظورش در مورد خانوم ها بود نه چنین منظره ی شنیعی!
پاسخ دادنحذفاين آقاي همساده ما هم از همين شلوارا مي پوشيد . وقتي مي رفتم سوپرش خريد هي مي ترسيدم الان شلوارش بيفته. بعد اونوقت من چي کار کنم؟ بخندم ؟ رومو بر گردونم و خودمو بزنم به کوچه علي چپ و تاريخ مصرف يه چيزي رو نگا کنم تا اون فرصت کنه شلوارشو بکشه بالا؟ در برم؟ يا قبل افتادن بهش بگم اقا شلوارت داره مي افته پايين و علاج واقعه کنم؟ خلاصه که همش فکرم از اول تا آخر درگير تنبان اين آقا بود. ( راستش گمونم آمار همه لباس زير هاش رو هم داشتم چون مي زد از کمرش بيرون )
پاسخ دادنحذفراس می گه زهرا. منم دیده بودم شورتا شو :دی
پاسخ دادنحذفمهدی جان خیلی ممنون
پاسخ دادنحذففکر کنم ما خواننده ها هم باید نحوه خوندن مطالبت دستمون بیاد
آخه من یه جورایی منتظر بودم آخر قضیه یه حادثه ای چیزی رخ بده ولی نداد و آروم تموم شد.
کم کم یاد میگیرم که با چه دیدی باید مطلبا رو خوند.
بازم ممنون
سلام مهدي
پاسخ دادنحذفخوبي؟
خدا رو شكر جا افتاتيد.
من هنوز نمي دونم كه كار پيدا كردي يا نه؟! دنبال ادامه تحصيلي يا نه؟! و ...
يكي از همكاراي من رفته هلند مي گفت اونجا با دو چيز مشكل عمده دارن: يكيش نوع توالتهاست و دومي اينكه همسايه ها توي آپارتمان سگ دارند و بچه ي اين بيچاره مي ترسه!
شما مشكلي نداريد؟!
ببين! اونجا كه فرنگه. اينجا اگه دانشگاه آزاد يه كوره دهات (كه از تهران زياد دور نباشه) درس بدي و از سر حماقت بري سر جلسه امتحان پايان ترم، اونوقت علاوه بر شنديدن حدود 120 سوال احمقانه، ميتوني كلكسيون كامل شورتهاي مد روز رو هم ببيني.
پاسخ دادنحذفعمدتا Calvin Klein
از همه رنگ. حتي قرمز جيغ.