بالاخره ایرانیهای دانشگاه تکانی به خودشان دادند و قرار یک فوتبال داخل سالن برای چهارشنبهها را در سالن ورزش دانشگاه سِت کردند. اسمش سالن جیم است. راستش ایرانیهای این دانشگاه بسیار بیحال و بهجایش ایرانیهای دانشگاه دیگرِ شهر بسیار فعالاند. همیشه برنامهی ورزشی و ادبی و رقص و شب یلدا و اینها میگذارند. بگذرم. قرار شد من هم بروم فوتبال. صبح چارشنبه شال و کلاه و کیف و وسایل. برف و بورانی شد که میگویند در این سالها بینظیر بوده. خلاصه با والذاریات با تاخیر رسیدم، باقی هم دیر رسیدند. ورود به سالن جیم برای دانشجوها آزاد است. اما برای غیر دانشجو ماهانه 31 دلار آب میخورد. به قصد کارت عضویت 31 دلاری رفتم که معلوم شد که 31 دلار برای وقتی است که برای یکسال عضو شوی. کارت یکماهه 65 دلار است و روزانه 12 دلار. خلاصه تا آنجا رفته بودم دیگر. با قلبی نا آرام 12 دلار سلفیدم و رفتیم داخل. دیر بود به رختکن نرفتیم و همان کنار زمین شد رختکن ما.
در همان اول بازی من که عادت به کفپوش موکتی مسخرهی سالن نداشتم در یک حرکت بدون توپ سرعتی انفجاری که به صورت دنده عقب هم بود بالاتنه حرکت کرد اما کفشها بر موکت کف حسابی چسبید و نیامد و بعد از سه قدم سکندری نقش زمین شدم. عینکم سه متر پرتاب شد و خودم روی دست راستم فرود اضطراری کردم! مچم درد شدیدی گرفت اما تکان میخورد و تغییر شکل نداد. بعد از فوتبال با مچ ناقص گفتیم حالا که 12 دلار دادهایم برویم تنی هم به آب بزنیم. به دوتا از بچهها رفتیم و وارد رختکن شدیم . چشمتان روز بد نبیند. البتهخدا پدرش را بیامرزد یکی از بچهها که به ما قبل از ورود به رختکن اطلاع داد که نگَرخیم! بله در رختکن کلا اتاقکی که افراد درش بتوانند مایوی خود را بپوشند و یا مراحل خصوصی تعویض لباس را هندل کنند نبود و همینطور همه لخت و عور در حال فعالیت بودند. اگر باورش برایتان سخت است بدانید که برای من هم سخت بود، وقتی ببینید(!) باور میکنید. وارد قسمت دوش که شدیم جز دوتا دوش که در و دیوار داشت و شد رختکن و دوش و همهچی برای ماها، سیصد تا دوش هم کنار هم با فاصلهی یک متر بدون در و دیوار فعال بود! بیناموسان محترم لخت در حال نظافت خصوصی بودند! یکی میگفت فلانی را دیدی؟ یانگ بود. استاد راهنمای فلانی. یعنی در همچه سیستمی میشود صحنهای را دید که مثلا دانشجوی محترم لخت مادر زاد یکمتری استاد محترم لخت و عور ایستاده و احتمالا دارند در مورد مقالهی بعدی کنفرانس فلان حرف میزنند. حالم داشت به هم میخورد مجبور بودم سرم را طوری پایین بیاندازم که مثلا انگشتان پایم را ببینم. خوب شد تصادف نکردم!
عصری کمکم درد دست بیشتر شد و الان به جایی رسیده که کلا از سرویس خارج شده! فعلا پماد ضد درد زدیم و باندپیچیدیم تا ببینیم چه میشود. حالا دست چپ محترم که قبلا نقشش در کار با لپتاپ صرفا فشردن کلید "ش" و "کنترل" بود زمام امور را در دست گرفته و خب متوجهاید که چه قدر کار مشکل است به خصوص با موس. 12 دلار ورودی، یک مچ تعطیل، 11 دلار پماد و رویت تعداد معتنابهی عورتهای مکشوف آقایان! شد کاسبی ما در روز دوم فبریه که همان روز حماسهی نهم دی مردم قاهره علیه فتنهگران مصری در میدان تحریر هم بود.
همه اين خجالتها كه ميكشيم بخاطر تعاليم دوران كودكي و نوجوانيه. واقعيت اينه كه پوشيده بودن يا نبودن يك عضو بدن نبايد مهم باشه. كما اينكه در مصر باستان زنها موهاشون رو ميتراشيدند و سرشون رو ميپوشوندند ولي سينه هاشون لخت بوده و دست زدن به پوست سر زنها ممنوع بوده و كناه!
پاسخ دادنحذفالان هم ميگن تو تايلند (يا يه جاي ديگه شايد) به سر دختر بچه ها دست نزنيد!
همش چيزيه كه ما براي خودمون تابو ميكنيم و بس.
يه ضربالمثل جديد ميگه: "تابو رو بردار. نميميري. باور كن."
طفلی احسان.ج
پاسخ دادنحذفنمی دونه الان مهدی با یه متن بلند بلند، که توش از همه ی عناصر چهارگانه و ابر وباد و مه و خورشید و فلک کمک گرفته، اون چنان جوابی بهش می ده که همه ی دندوناش خورد می شه. مهدی جان دندون عقلش رو نزن. حیفه
پ.ن: این گفته ی من به معنیه مخالفت با گفته ی احسان نیست. فقط با توجه به شناخت یا بهتر بگم خاطراتی که از مهدی دارم اینو گفتم. ;)
سلام.منزل نو مبارک!اولش که خوندم گفتم حتمی مختلط بوده...همه مرد بودید دیگه...یاد حموم عمومی های قدیم به خیر!قسمت زنونه البته:))
پاسخ دادنحذف:))))))))) عجب روزی:پی
پاسخ دادنحذف