خانه گرفتهبودیم و تصمیم گرفتیم بساط را از خانهی زوجی که زحمتمان بر دوششان بود برویم خانهی خودمان. میزبان ما ماشین داشت و آن چند روز هرجا لازم بود با ماشین ما را برد. اینجا لزوما هر کس ماشین دارد برای همهی کارش بیرون نمیبرد. هم مسالهی پارکینگ مطرح است هم بنزین. شب بود و بار ما هم خیلی زیاد ، چهار چمدان خیلی بزرگ که دوتایش حالت گونی داشت و چرخ نداشت، دو چمدان متوسط، دو کولهپشتی و خِرت و پرتهایی که آن چند روز خریده بودیم. یک تاکسی وَن جواب این همه وسیله را میداد. تاکسی، تلفنی آمد و وسایل را درش چیدیم و خداحافظ. راننده، مردی عرب بود که در مسیر دائما با بیسیمش حرف زد. نهایتا جایی ما را پیاده کرد و وسایل را در پیاده رو چیدیم. 35 دلار هم دادیم و رفت. هوا سرد شده بود و نمنم بارن احساس میشد. در ِ ساختمان که رفتم معلوم شد که اشتباه پیادهمان کرده. ساختمان کاملا شبیه ساختمان ما بود که قبلا فقط یک بار دیدهبودیم اما دو رقم آخر پلاک چهار رقمی کاملا عکس بود و حالا ما بودیم و این همه بار و سرما و شب و سکوت و کویر و همهی زهرمارهای عالم.
من راننده را مقصر میدانستم. چرا که وقتی غریبهایم اوست که باید ما را دقیقا در آدرسی که دادهایمش پیاده کند. زنگ زدیم به دوستمان برای راهنمایی. گفت باید زنگ بزنیم دفتر آژانس تا راننده را برگردانند. رزیتا زنگ زد، کسی که پشت خط بود گفت همانجا بمانید تا یک ربع دیگر همان راننده بر میگردد و بدون هزینه شما را به مقصد اصلی میرساند. ماندیم منتظر. بیست دقیقه گذشت و باران و سرما کم کم داشت بیشتر میشد. دوباره زنگ زدیم، این بار کسی دیگر از آنسوی تلفن جواب رزیتا را میداد، به حاشا. که الان آن راننده رفته و اگر بخواهید میتوانیم تاکسی دیگری بفرستیم و شما را به مقصد برساند ولی هزینهاش پای خودتان است( و این یعنی30 دلار دیگر باید میدادیم). رزیتا فرهنگی حرف میزد و من اینجور جاها فرهنگم کمی تفاوت دارد، ازش خواستم تا گوشی را بدهد تا من طور دیگری با طرف حرف بزنم ( این کار را بعداها جایی دیگر کردم و جواب داد که قصه دارد)، نداد مکالمه تمام شد و ما هم در سرما در حال اتمام بودیم. مستاصل به دوستمان زنگ زدیم که چه باید کرد. آمدند با ماشینشان در دو راند بارها را بردیم و کمک کردند چمدانهای 32 کیلویی را تا داخل واحد رساندیم.
حالا در چاردیواری جدید بودیم و زندگی جدید در جایی جدید با اوقاتی که تاکسی تلفنی پیشرفتهی کانادایی تلخ کرده بود شروع شد...
عين همين اتفاق براي من در شب اول افتاد. هواپيما با 11 ساعت تاخير رسيد كلن. دوستي كه ساعت 11 ظهر قرار بود بياد دنبالم گفت كه 10 شب ديگه نميتونه بياد. گوشي رو دادم به راننده تاكسي كه آدرس رو دقيق بپرسه. ولي مرتيكه خنگ يه خيابون قبل تر، پلاك 5 پيادم كرد. تو اون شب سرد با اين همه بار و بنديل، تنهاي تنها، غمگين و رسوا!
پاسخ دادنحذفحالا خوبه دونفر بوديد و موبايل داشتيد. من تنها بودم و موبايل نداشتم. اون گوشي فوق الذكر مال يه مسافر ايراني بود تو فرودگاه كه با نگاهي شهري اندر دهاتي به من داده بود براي 2 دقيقه.
با هر زاجراتي بود به يك كيوسك تلفن رفتم. همش ترسم از اين بود كه صدار چرخهاي اين چمدونهام كه سكوت خيابون رو بهم زده بود باعث بشه همين شب اول برم كلانتري! بخير گذشت. دوستان خودشان را رساندند.
نتيجه: راننده تاكسي در ساير جاهاي دنيا لزوما ليسانس ندارد! تا وقتي مطمئن نشدي كه اينجا همونجاست، از تاكسي پياده نشو. تا چك نكردي كه درست اومدي پول تاكسي رو نده كه بره.
لایک به :
پاسخ دادنحذفنتيجه: راننده تاكسي در ساير جاهاي دنيا لزوما ليسانس ندارد!
اشتباه برداشت کردی. یک طرفه نشده. شاید همین که اصفهان از همتون دور افتادم باعث شده که تو حال خودم باشم مثلا.
پاسخ دادنحذفپس برا همین خداحافظی نکردی؟ به اینجا سر میزنم.
به بچه ها بگو فیس بوک ندارم. فیلتره