۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

اصرار نکنید که راه ندارد

مخفی نمانَد، امروز و فردا  در ساختمان مرکزی دانشگاه نمایش‌‌گاهی برگزار می‌شود که در آن شرکت‌هایی که سرشان به تن‌شان می‌ارزد غرفه دارند تا  از ابناء بشر برای کولی دادن دعوت کنند. شما هم فکر نکنید که من همچه فرصتی را از دست می‌دهم. البته اگر با من باشد که حتما از دست می‌دهم ولی زنم را نباید دست کم گرفت. بالاخره زور کرد و نشستیم رزومه‌ای را که شش ماه پیش در تهران باز خودش زور کرده‌بود و نشسته‌بودیم و یک مقدار درست‌ش کرده بودیم را دوباره  توجهی به‌ش کردیم و تا یک ساعت به آخر کار نمایشگاه در روز اول آماده شد. این نمایشگاه هر سال فقط همین دو روز در دانشگاه بر گزار می‌شود و افراد جویای کار با مسوولین شرکت‌های جویای کارگر حرف می‌زنند و قول و قرار می‌گذارند. من هر چند خیلی با جُستن کار و این‌ها میانه‌ای ندارم و هیچ خوشم نمی‌آید برای قالب کردن خودم هی با کسی چک و چانه بزنم و رزومه به‌ش بیاندازم بالاخره کوتاه آمدم و یک نسخه از رزومه‌ام را به مسوول غرفه‌ی شرکت میکروسافت تحویل دادم. از مسوول غرفه اصرار که من باید برای کار بروم سیاتل در آمریکا و از من امتناع، نهایتا هم پادرمیانی رزیتا بود که قبول کردم رزومه را به‌ش بدهم. چندین شرکت دیگر هم بودند و هر کدام دنبال کارگر  خاصی. اریکسون، آلکاتل و چند شرکت نظیر این‌ها. به بعضی دیگرشان هم رزومه دادیم و از شما چه پنهان که یکی از غرفه‌ها این‌قدر از این حقیر خوش‌ش آمده بود که رفت و به جای کارت ویزیت یک فقزه فلَش‌مموری دوگیگابایتی آورد و گفت که مشخصات شرکتشان درش است و خواهش کرد که طبق دیتاهای داخل حافظه به صورت آن‌لاین هم فرم‌های مخصوصی را تکمیل کنم. خیلی از شرکت‌ها درجستجوی دِوِلوپِرِ بودند که سی‌پلاس‌پلاس بلد باشد یا جاوا یا چیزهایی شبیه این‌ها. کم نیست، شرکت ما هم اتفاقا در تهران همین مشکل را داشت و این تشابهِ مشکل خودش کلی است و نشان می‌دهد که ما در چه شرکت فاخری کار می‌کرده‌ایم. میکروسافت علاوه بر برنامه‌نویس تحلیل‌گر هم کم داشت که از این حیث هم شبیه شرکت قبلی ما می‌شود. 
خلاصه با همه‌ی این حرف‌ها وقتی استادِ رزیتا در آسانسور دانشکده دیدم و در مورد نمایشگاه پرسید گفتم خوب بود ولی من فعلا می‌خواهم درسم را ادامه‌دهم، بله. 

۳ نظر:

  1. مرحبااااااا! معلومه كه PMOي ما رو همه جا رو هوا ميبرن :)

    پاسخ دادنحذف
  2. احسان م.۱۷ مهر, ۱۳۸۹

    خيلي دلم ميخواد دقيقا جمله اي كه به استاد رزيتا گفتي رو بدونم. [نيشخند][نيم متر زبان درآوردن]

    پاسخ دادنحذف
  3. گفتی سیاتل یاد آزادی افتادم

    پاسخ دادنحذف